تبليغاتX
زمزمه هایی در تاریکی
   روزگاری ناخواسته کسی را که بسیار دوستش داشتم رنجاندم. هنوز هر بار که او را می بینم نگاه سردش، که نمی دانم در اعماقش چیست و چه می خواهد بگوید، مرا می لرزاند. می خواهم با تمام وجودم از او بخواهم که مرا ببخشد، اما...

   دوستش دارم و هر گاه می بینمش از خاطرم می گذرد که چگونه او را ازردم.

   می دانم که این پست را نخواهد خواند چون از من و هر چه مربوط به من است نفرت دارد و می دانم که نخواهد بخشیدم. اگر او را دیدید به او بگویید که بار سنگینی را بر دوش می کشم. بگویید مرا به روح بزرگش ببخشد. بگویید که من این بار را نمی توانم تحمل کنم.

+ نوشته شده توسط مهدیش در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 22:9 |
   سندرمی وجود دارد به نام سندرم معلم شیمی که همه ی مردم دنیا کم و بیش به ان مبتلایند.

   باور کنید این یک شوخی نیست، به جد عرض می کنم. می دانید این خطر که همه ی ما در دام ان افتاده ایم چیست؟

   این پست به روز خواهد شد.

+ نوشته شده توسط مهدیش در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 و ساعت 23:37 |
   تمام عمرم از بیماری ای رنج برده ام که سال هایم را تباه کرد. در ابتدا هیچ کس مرا بیمار ندانست و بعد هیچ پزشکی قادر به تشخیص ان نشد. به تازگی دوست اهل مطالعه ای به من گفت که به نظر می رسد مبتلا به ان باشم. پس از مطالعه ی علائم بیماری متوجه شدم که تمام ان ها در من یافت می شوند.

   من بالاخره متوجه مشکلم شدم اما دیگران چه طور؟ ایا ان ها هم به اندازه ی من خوش شانس خواهند بود؟ چه کسی پاسخگوی انان خواهد بود؟

+ نوشته شده توسط مهدیش در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 19:14 |
   دارم تمام می شوم.

   به زودی باید اتفاق بیفتد.

   اگر اتفاق نیفتد، تصمیم گرفته ام که تصمیم بگیرم. یک بار برای همیشه!

+ نوشته شده توسط مهدیش در جمعه نهم دی 1390 و ساعت 21:52 |
   کاش افسانه ها حقیقت داشتن. اون وقت هر کس می رفت به دنیایی که دلش می خواست، به سرزمین ارزوهاش.

   کاش اقلش می شد مثل قدیما زندگی کرد. یه کوله ورداری و پرش کنی از هر چی که برات عزیزه. به همراه چند لقمه نون و پنیر و یه قمقمه اب که تا چند روستا اون طرف تر برسوندت. بری دنبال سرنوشتت. یه مدت خشن و وحشی زندگی کنی. مثل طبیعت.

+ نوشته شده توسط مهدیش در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 21:28 |
   زندگی خیلی از ادم ها به شوت کردن قوطی می گذرد. حتما شخصی را دیده اید یا برایتان پیش امده که راه بروید و در این حین قوطی خالی ای را با پای خود شوت کنید و مسیر را همین گونه سپری کنید. زندگی خیلی ها همین طور است. خود را سرگرم یک بازی می کنند. بازی ای که شاید اصلا جذاب به نظر نرسد. ولی زندگی او همین گونه می گذرد.

   اصلا می دانی چیست؟ زندگی همه ی ما همین است! همه در حال شوت کردن قوطی هستیم! خیلی از اوقات وقتی با قوطی مسیری را طی می کنیم خودمان متوجه نیستیم. شاید زندگی خود را هدفمندتر از این بدانیم ولی متوجه نیستیم که قوطی شوت می کنیم!

   قوطی شوت می کنیم...

+ نوشته شده توسط مهدیش در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 23:11 |
   حرف های بسیاری برای زدن است، کارهای بسیاری برای کردن، جاهای بسیاری برای دیدن، چیزهای بسیاری برای خواندن. و انسان هایی-نه چندان زیاد-برای شناختن...

   اما عمر کوتاه تر است...

   جالب است که با همه ی این ها زندگی گاهی کسل کننده می شود...

   اما اصلا تعجب اور نیست که گاهی غیر قابل تحمل می شود...

+ نوشته شده توسط مهدیش در جمعه بیست و دوم مهر 1390 و ساعت 20:40 |
   تو را دوست خواهم داشت

   تا روزی که افتاب در اسمان بتابد

   و ستارگان در تاریکی شب ها بدرخشند

   تا دمی که قلب در سینه ام بتپد

   و تا روزی که نام عشق زنده است...

+ نوشته شده توسط مهدیش در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 و ساعت 23:57 |
   به این نتیجه نزدیک شده ام که افراد تحصیل کرده ای که در خارج از حیطه ی تخصصی شان اظهار نظر می کنند بسی خطرناک تر از افراد عامی و درس ناخوانده ای هستند که در هر زمینه ای خود را صاحب نظر می دانند.

   عمری باقی بود بیشتر در این باره خواهم گفت.

+ نوشته شده توسط مهدیش در سه شنبه پنجم مهر 1390 و ساعت 0:16 |
   خسته شدم این قدر که از بدبختی گفتم. مُردم این قدر از همه چیز نالیدم. بگذار دمی شاد باشم... بخندم... بی خیال از خویش، دنیا و ما فیها... بگذار دمی سرخوش باشم... بگذار... بگذار دمی همه ی دلگیری ها و دل تنگی هایم را فراموش کنم... بگذار... بگذار همه ی ان ها که... فراموش کن! فراموشی نعمتی است بزرگ! همیشه می شود دلیلی یافت برای شاد بودن. برای امید داشتن، حتی اگر بدشانس باشی. هر بار که بدشانسی می اوری امیدوار باش که احتمال بدشانسی اوردنت در دفعه ی بد کمتر است! شاد باش که هنوز بدشانس ترین ادم دنیا نیستی! اخرین باری که خندیدی کی بود؟ اگر همین امروز یا دیروز بوده بخند که هنوز دلیلی برای خنده و شادی هست. هیچ دلیلی نیست! برای چه؟ ادامه راه؟ کی چنین دلیلی وجود داشته؟ اگه نمی خواهی ادامه بدهی مانعت نمی شوم. نَفَست را بُکش و صدای قلبت  را خاموش کن. اما اگر توانایی اش را نداری... زندگی کن! راه برو و بخند! بخند تا خندیده باشی! بخند تا با دیدن چهره ات دیگران نیز ثانیه ای غم هایشان را فراموش کنند.

   همه ی ان شکست ها، بدبختی ها، فضاحت ها، همه ی ان ها که تو را تحقیر کردند، تو را رنجاندند، قلبت را شکستند را به فراموشی بسپار...

   گاهی سنگ دل بودن هم خوب است...

+ نوشته شده توسط مهدیش در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 و ساعت 22:46 |


Powered By
BLOGFA.COM